
داستان زیبای به مادرت بگو... تقدیم به تمامی خوانندگان بلاگ در انتظار طلوع خورشید....

سگرمه هاي درهم سيد مي گفت او گرفتاري
خاصي دارد و گرنه او آدمي نبود که با مسائل مشکلات معمولي و طبيعي روزگار
شادابي و طراوت هميشگي اش را از دست بدهد.
سيد جوان با صفايي بودف اما پختگي ويژه اي که داشت او را بسيار فراتر از سن
و سالش نشان مي داد. شايد يکي از دلايلي که باعث شده بود من با اختلاف سني
حدود بيست و پنج سال با او دوست باشم همين پختگي اش بود.
رفاقت من و سيد به حدي بود که در چنين حالتي به خودم اجازه بدهم و از علت
ناراحتي اش بپرسم. سيد هم اين را مي دانست اما طفره رفت تا اينکه بالاخره
راضي اش کردم حرف دلش را بگويد.
حدود يک ماه از نامزدي سيد مي گذشت و با اينکه قبل از نامزدي با پدر همسرش
به توافق رسيده بود که نامزدي شان يک سال طول بکشد تا دست و بال سيد باز
بشود و بتواند خانه اي اجاره کند ، اما پدر نامزدش در آستانه دومين ماه
نامزدي سيد به او گفته بود زودتر بساط عروسي را رو به راه کند و همسرش را
ببرد خانه اش.
حرفهايي که سيد بر زبان مي اورد ظاهرا حق را به او مي داد، اما من اموخته
بودم در چنين شرايطي حرفهاي طرفين را بشنوم و آنگاه مشاوره و راهنمايي
بدهم. به همين خاطر بود که به سيد گفتم:
- نشوني منزل پدر نامزدت رو بده، من ميخوام برم باهاش حرف بزنم! سيد نشاني
را روي تکه اي کاغذ نوشت و در فرصتي مناسب روانه انجا شدم. حرفهاي پدر
نامزد سيد را هم شنيدم و فهميدم او هم حق دارد و به درستي و با دور انديشي
تصميم گرفته و به سيد اصرار کرده که عروسي را راه بيندازد، بنده خدا پدر
همسر سيد خانه اي کوچک و حدودا 60- 70 متري داشت و دو دختر دم بخت ديگر هم
در خانه داشت و نگراني اش اين بود که:
- راستش خيلي دلم مي خواد اون دو تا دختر هم صاحب همسر خوبي مثل آقا سيد
بشن، به همين خاطر نمي خوام با ديدن سيد و رفت و امد هاي اون اولاد پيغمبر
به خونه مون فقط با کسانب مثل سيد رو به ذهنشون راه بدن و حتما روي چنين
ادمي حساب باز کنن، اون وقت اگه اين طور نشد و ادمي کمتر از سيد نصيبشون
بشه ناسازگاري کنن...
حقا با پدر نامزد سيد بود، حق با سيد هم بود،بايد کاري مي کرديم که هر دو طرف با مدارا و اندکي حوصله کار را جلو ببرند.
دو-سه روز بعد باز سيد را ديدم و او از موضوع رفتنم به خانه پدر نامزدش
پرسيد. انتظار شنيدن در چشمانش موج مي زد. نگاهم را به نگاهش دوختم و گفتم:
- هم تو حق داري هم باباي خانمت.
سيد سرش را انداخت پايين و گفت:
- ميدونم حاج آقا،چيکار کنم که آلان ان توي بساطم نيست وگرنه....
حرفش را بريدم و گفتم:
- آه توي بساطت نيست، اما مادرت حضرت زهرا(س) که هست...
سيد با شنيدن نام حضرت زهرا(س) به يکباره سرش را بالا آورد و نگاه در نگاهم
اه بلندي از سينه بيرون داد و احساس کردم بغض سنگيني روي سينه اش نشسته،
حرفي نزدم. چند لحظه اي گذشت و سيد به آرامي خداحافظي کرد و رفت، طوري که
فقط با لب خواني فهميدم گفت خداحافظ.
سيد که رفت انديشه ام بيستر مشوش شد دلم سوخت، فکر کردم آزارش داده ام.
افتادم به فکر که چگونه کمکش کنم، با مختصري پول ميشد زندگي ساده اي براي
او فراهم کرد و باعث سربلندي اش جلو همسر و پدر همسرش شد، اما هر چه فکر مي
کردم عقلم به جايي قد نمي داد، وضعيت جامعه را هم که خودتان مي دانيد، اين
روزها به قو قديمي ها همه لحاف را روي سر خودشان مي کشند و کمتر از ديگران
غمخواري مي کنند.
آن روز گذشت و چند روز بعد هم پشت سر هم امد و رفت و فکر سيد مرا رها نمي کرد تا اينکه....
يکي از همولايتي هايم که کارخانه دار متمولي بود حدود يک هفته بعد از
ماجراي سيد سرزنده به شهر و خانه ما آمد و پس ار تعارفات معمولي گفت:
- حاج آقا مزاحمتون شدم واسه يه مشورت، راستش خدمت ايت الله... بودم و حساب
خمس و سهم امامم رو کردمف ايشون اجازه دادن مبلغ مشخص شده رو با اختيار
خودم خرج کنم، حالا مبلغ خمس رو دادم به يه آدم مستحق فقط مونده سهم امام،
که حدود هشت ميليون تومن ميشه، به دلم افتاده اين مبلغ رو با واسطه شما
برسونيم به دست يه سيدي که نياز داره، اگه زحمتي نيست و...
همولايتي کارخانه دارم هنوز داشت حرف مي زد که من با چشماني گريان سر بر
زمين گذاشتم و خدا را شکر کردم. همولايتي ام حوصله کرد تا به حال عادي بر
گردم....رو به راه که شدم علت گريه ام را پرسيد، موضوع سيد را که گفتم او
هم شروع به گريه کرد. هر چه خواستم ارامش کنم نشد که نشد.
صبح روز بعد علي رغم اصرارم مبني بر اين که خودش حضورا مبلغ مورد نظر را به
سيد بدهد صبحانه اش را خورد و رفت و براي اين کار مرا واسطه کرد.
رفتن او با بيرون امدن من از خانه همزمان شدف او برگشت به تهران و من هم
رفتن سراغ سيد که از نداري حتي يک خط تلفن هم نداشت. سيد را توي حجره اش در
مدرسه علميه اي که درس مي خواند پيدا کردم و قسه را برايش گفتم. سيد هنوز
تمام حرفهايم را نشنيده بود که زد زير گريه و من مات و مبهوت نگاهش مي کردم
و لا به لاي ضجه هايش جسته و گريخته مي شنيدم که مي گويد:
- خانم....ممنونم....خانم...آبروم...رو حفظ کردين....ممنونم....
دقايقي طول کشيد تا سيد آرام بشود و بتوانم رمز و راز ان گريه و ان نجوا را
بپرسم، سيد باز هم در برابر سوالم بي تاب شدف اما بالاخره اين را گفت:
- مگه خود شما نگفتي برم سراغ مادرم حضرت زهرا(س)؟
* * *
عجيب اينجاست که پس از گذشت حدود پنج سال از ان ماجرا هر گاه موضوع را با
سيد و همان همولايتي که هنوز هم يکديگر را نديده اند مطرح مي کنم، هر دو
نفرشان مثل ابر بهاري گريه مي کنند و من هنوز رمز و راز اين گريه را نمي
دانم.